خوردن معنی انگلیسی feed consume fret eat partake have suit take touch واژههای انگلیسی با این معنی corrosively خوردن، تحليل بردن، کم کم فاسد کردن corrode خوردن، تحليل بردن، کم کم فاسد کردن corrosible خوردن، تحليل بردن، کم کم فاسد کردن hurtle خوردن، تصادف کردن، مصادم شدن impinge خوردن، برخورد کردن، تصادف کردن eat خوردن، ساييدن، فاسدکردن eaten خوردن، ساييدن، فاسدکردن devour خوردن، دويدن وخوردن، بلعيدن erode خوردن، ساييدن، فاسد کردن pique بر خوردن، خشمگين شدن، انگيختن drinking-water اب خوردن، اب اشاميدني overeat پر خوردن، پرخوري کردن disorient بهم خوردن، ناجور شدن، غير متجانس شدن. pucker چين خوردن، چوروک خوردن، جمع شدن swing تاب خوردن، جنبيدن، چرخيدن sup شام خوردن، قاشق قاشق خوردن، جرعه جرعه نوشيدن collission بهم خوردن، تصادم، بهم خوردگي interosculate بهم خوردن، بهم پيوستن، بهم اميختن collision بهم خوردن، تصادم، پيوندچندحرف مصمت بدصداباهم coaptation بهم خوردن، بهم افتادن، جا افتادن pendulate تاب خوردن، جنبيدن، نامعلوم بودن circumgyrate چرخ خوردن، گرديدن، دورزدن collide بهم خوردن، تصادم کردن percussion بهم خوردن، تصادم، دق