خوردن به معنی انگلیسی barge beat bump find fit hit impinge plump roll strike واژههای انگلیسی با این معنی edacious وابسته به خوردن، متعلق بخوردن، پرخور leg before ضربه خوردن به پا پيش از ميله که باعث، سوختن توپزن مي شود (کريکت) stalement گره خوردن منجر به اعلام سر پا (کشتي) leg bye امتياز با دويدن در نتيجه خوردن توپ به، بدن توپزن و منحرف شدن آن (کريکت) covet آرزوکردن - طمع کردن - غبطه خوردن (به) teetotaller کسي که به کلي از خوردن نوشابه الکلي پرهيز، داشته باشد strike زدن، خوردن به، تصادم کردن با bonk ضربه بر سر، خوردن سر به چيزي، صداي خوردن کله به چيزي pitch in با سعي و جديت شروع بکار کردن، شروع به خوردن غذا کردن. brachiate داراي شاخه هاي يک در ميان و پر گسترش، بازويي، از شاخه اي به شاخه ي ديگر تاب خوردن coordinated turn دورزدن هواپيما بطوريکه کنترلهاي مربوط، به دوران حول هر سه محور مورد استفاده، قرار گرفته و مانع سر خوردن هواپيما به lap vt آشاميدن، با زبان خوردن، سر کشيدن hurtle خوردن، تصادف کردن، مصادم شدن wamble چرخ زدن، غلت زدن، تلو تلوخوردن touch درست زدن (به)، لمس کردن، بساويدن touchable درست زدن (به)، لمس کردن، بساويدن battered زدن، کتک زدن، چوب زدن bdbeat زدن، کتک زدن، چوب زدن beat زدن، کتک زدن، چوب زدن belabored زدن، کتک زدن، چوب زدن hit اصابت، خوردن، ضربت pique بر خوردن، خشمگين شدن، انگيختن anastomose به هم پيوستن، در هم باز شدن، با يگديگر تلاقي کردن sup شام خوردن، قاشق قاشق خوردن، جرعه جرعه نوشيدن