در هم کردن
معنی انگلیسی
lock
واژههای انگلیسی با این معنی
- interpenetrate در هم نفوذ کردن، از هم گذشتن، نفوذ کردن در
- intract در ميان هم کار کردن، عمل متقابل کردن
- interwed در يمان هم ازدواج کردن، دختر دادن و دختر گرفتن، با هم پيوند کردن
- intermarried در يمان هم ازدواج کردن، دختردادن و دحتر گرفتن، باهم پيوند کردن
- intermarries در يمان هم ازدواج کردن، دختردادن و دحتر گرفتن، باهم پيوند کردن
- intermarry در يمان هم ازدواج کردن، دختردادن و دحتر گرفتن، باهم پيوند کردن
- unscramble از پيچيدگي يا درهم و برهمي درآوردن، نا در هم کردن، فهميدني کردن
- interknit بهم پيچيدن، در هم مشبک کردن
- intertwine بهم پيچيدن، در هم مشبک کردن (يا شدن)
- PI پي، حرفشانزدهمالفبايونانيکه برابراست، باودررياضياتنشانياست
- sol. = solution، محلول، -1 فرآورده مايعي از يک يا چند ماده شيميائي
- zip فشرده شده، در هم پيچيده، زيپ لباس
- fusion welding اتصال دولبه فلزي به يکديگر که با ذوب، کردن مستقيم آنها صورت ميگيرد و دو فلز، در هم نفوذ ميکنند
- hot dog skiing اسکي کردن با سرعت در ميان پستي و بلندي، يا بوس و تابع تکنيک خاصي هم نيست
- roil آبرا هم زدن، بهم زدن، آشفتن
- anastomose به هم پيوستن، در هم باز شدن، با يگديگر تلاقي کردن
- orchestrate بشکل ار کستر در آوردن، جفت کردن، هم آهنگ کردن
- orchestrator بشکل ار کستر در آوردن، جفت کردن، هم آهنگ کردن
- romp دنبال هم دويدن، با جيغ و داد بازي کردن، با هم در افتادن
- assimilatc يکسان کردن، هم جنس کردن، مقايسه نمودن
- fall up در جا راحت باش کردن، در جا راحت باش، بر هم زدن صف
- indenture از هم جدا کردن، در خواست دو نسخه دادن
- intertangle در هم پيچيدن، بهم گير کردن