رخ دادن معنی انگلیسی be befall betide happen intervene light occur transpire واژههای انگلیسی با این معنی occur رخ دادن، روي دادن، واقع شدن betide رخ دادن، اتفاق افتادن supervene ناگهان رخ دادن، اتفاقاً آمدن، سرزده آمدن locus in quo جاي رخ دادن چيزي contingencies احتمال رخ دادن يارخ ندادن، امکان وقوع ياعدم وقوع contingency احتمال رخ دادن يارخ ندادن، امکان وقوع ياعدم وقوع arises برخاستن، رخ دادن، روي دادن arising برخاستن، رخ دادن، روي دادن arisen برخاستن، رخ دادن، روي دادن happen روي دادن، رخ دادن، برخوردن come to pass اتفاق افتادن، رخ دادن. arise برخاستن، بلند شدن، رخ دادن outcrop ظهور چينه در سطح زمين، پيدايش رگه ياچپينه در بالاي زمين، رخ دادن chance تصادف، سبب مجهول، رخ دادن likeliness تصادف، سبب مجهول، رخ دادن befall در رسيدن، اتفاق افتادن، رخ دادن (براي) befallen در رسيدن، اتفاق افتادن، رخ دادن (براي) befell در رسيدن، اتفاق افتادن، رخ دادن (براي) pass گذشتن، گذر کردن، واقع شدن proceed (پيش) رفتن، رهسپار شدن، عمل کردن came ميله سربي، بتونه سربي، امد downfalls افتادن، سقوط کردن، ارزان شدن fall افتادن، سقوط کردن، ارزان شدن synchronize دريک زمان رخ داد، هم زمان بودن، وقت واحدرانشان دادن