سر کردن
معنی انگلیسی
stand
واژههای انگلیسی با این معنی
- prorate سر شکن کردن، به نسبت بخش کردن
- truncate بي سر کردن (تن)، شاخه زدن، ناقص کردن
- headlock قفل کردن سر حريف
- cross loading سر شکن کردن بارها، تقسيم بارهاي هواپيما، مخلوط کردن بارها
- headwork با سر بازي کردن (فوتبال)
- overlabour در سر (چيزي) زياد کار کردن، با رنج فراوان انجام دادن
- reface داراي سر در يا نماي تازه کردن
- pompadour طرز ارايش موي سر بطور پف کردن.
- trepan مته اره اي براي سوراخ کردن کاسه سر، سر سوراخ کن
- scalded cream سر شيري که بوسيله گرم کردن شير بگيرند
- shave down کوتاه کردن موي سر پيش از مسابقه شنا جهت، کاستن مقاومت در مقابل آب
- rebel ياغي شدن، سر کشي کردن، تمرد کردن
- brushoff مرخص کردن، دست به سر کردن، از شر کسي راحت شدن
- nod سر تکان دادن، با سر اشاره کردن، سر پايين انداختن
- rough draw طرح کردن، سر دستي طرح کردن
- niggle بيهوده وقت گدراندن، وقت زياد در سر چيز هاي جزئي صرف کردن
- tailgate تخته ي عقب، در فاصله يکم پشت اتومبيل ديگر حرکت کردن، سر به دم حرکت کردن
- demystify نامرموز کردن، راز زدايي، سر چيزي را برطرف کردن
- preside رياست کردن، رياست داشتن، نظارت کردن
- visit ديدني کردن : ملاقات کردن، زيارت کردن، عيادت کردن
- bunt ناخوشي قارچي گندم، قسمت ميان بادبان، شاخ زدن
- reawaken تجديد کردن، نو کردن، تازه کردن
- reintroduced تجديد کردن، نو کردن، تازه کردن
- reinvigorated تجديد کردن، نو کردن، تازه کردن