سلطان معنی انگلیسی emir king monarch shah sovereign sultan throne واژههای انگلیسی با این معنی soldan سلطان، امير. ruling power سلطان sultan سلطان kingmaker سلطان ساز، کسي که درانتخاب پادشاه يا رئيس موثر است prince of historians سلطان مورخين، سلطان المورخين suleiman سلطان سليمان irade فرمان سلطان عثماني، حکم فرمان sultana زن يا مادر يا دختر سلطان، خانم يا مترس سلطان، يکجور کشمش بيدانه sultaness زن يا مادر يا دختر سلطان Antiochus نام سيزده سلطان سلسله ي سلوکي در سوريه emir امير.، سلطان، حکمران potentate پادشاه، سلطان، شخص توانا royalism شاه پرستي، سلطان پرستي، سلطنت خواهي autocrat حاکم مطلق، سلطان مستقل despot حاکم مطلق، سلطان مستبد tyrant حاکم ستمگر يا مستبد، سلطان غاصب يا مستبد، (شخص) ستمگر odalisque کلفت يا صيغه، در حرم سلطان عثماني scheherazade شهرزاد، دختري که هر شب براي سلطان داستان ميگويد ameer رجوع شود به emir، امير، سلطان sovereign پادشاه، شهريار، سلطان kingless بي پادشاه، بي شاه، بي سلطان janissary ينگي چري، سرباز، سرباز پياده نظام که در زمره پاسبانان سلطان tyrannicide ظالم کش، ستمگر کش، ظالم کشي prince شاهزاده، شاهپور، امير