منجمد معنی انگلیسی arctic frigid frozen gelid واژههای انگلیسی با این معنی rimy منجمد، قافيه دار. gel منجمد شدن، بستن jelled منجمد شدن، بستن jelling منجمد شدن، بستن mallemuck مرغ طوفان اقيانوس منجمد شمالي. lyophilization خشک کردن چيزي بوسيله منجمد کردن ان در، لوله هي خالي از هوا. intrapermafrost water آبهاي زيرزميني واقع در لايه منجمد زمين suprapermafrost آبهاي زيرزميني که بالاي منطقه لايه منجمد، زمين قرار مي گيرند permafrost لا يه منجمد دائمي اعماق زمين (درمنطقه منجمده). jellied دلمه وار، منجمد، بسته jell لرزانک، منجمد کردن، دلمه شدن gelable بستني، منجمد شدني jet A-1 سوخت موتور توربيني که در دماي -50 درجه، منجمد ميشود jet A سوخت موتور توربيني که در دماي 40 درجه، منجمد ميشود talik زمين غير يخ زده در مناطق يخ زده يا در، روي لايه منجمد زمين regelate بهم چسبيدن، دوباره بهم منجمد شدن solid جامد، بسته، منجمد glacial يخي، پوشيده ازيخ، منجمد congeal يخ بستن، بستن، منجمد شدن frozen wages مزدهاي ثابت، مزدهاي غير قابل تغيير، مزدهاي منجمد frigid سرد، بسيارسر، افسرده frozen يخ بستن، افسردن، منجمدکردن