ناراحت معنی انگلیسی diagonal edgy sick tense uncomfortable uneasy unquiet واژههای انگلیسی با این معنی uneasily ناراحت، مضطرب، پريشاني خيال uneasy ناراحت، مضطرب، پريشاني خيال inconvenient ناراحت، زحمت دار، اسباب زحمت comfortless ناراحت، ناشاد، دلتنگ incommodious ناراحت، نامناسب ill at ease ناراحت، گرفتار worried ناراحت، پريشان uncomfortable ناراحت incommode ناراحت کردن، ناراحت گذاردن، دردسر دادن worrywart آدم غصه خور و ناراحت discommode ناراحت کردن زحمت دادن peaceless نامن، ناراحت disquiet بي ارام کردن، ناراحت کردن، اسوده نگذاشتن disquietingly بي ارام کردن، ناراحت کردن، اسوده نگذاشتن unglue چسب چيزي را باز کردن، ناراحت کردن، پريشان کردن hagride مسلط شدن بر، ناراحت کردن، عاجز کردن. unsettle برهم زدن، ناراحت کردن roily پر از ذرات رسوبي.، انگيزانده، ناراحت apprehensive بيم ناک، نگران، ناراحت hung over خمار، پاتيل شده، ناراحت از اعتياد. uptight عصبي، نگران، گرفته faze برهم هم زدن، مضطرب ساختن، پريشان کردن fidgety بيقرار، بي ارام، سيماب طبع discomfort ناراحتي، رنج، زحمت