پوست معنی انگلیسی coat encrustation hull husk peeling shell shuck skin واژههای انگلیسی با این معنی Cod پوست، کيسه، تخمدان skin پوست، جلد، چرم hull پوست، قشر، پوست ميوه يا بقولات shell پوست، قشر، صدف crust پوست، قشر، پوست نان peeling پوست، قشر، پارچه لباسي نازک husk پوست، سبوس، غلاف ذرت cortex پوست، قشر، پوست کليه cortically پوست، قشر، پوست کليه cortices پوست، قشر، پوست کليه parchment پوست، پوست نوشتني، دستخط پوستي rind پوست، قشر، ظاهر shuck پوست، قشر، پوست کندن glume پوست، غلاف swanskin پوست قو، پرهاي نرم قو.، پارچه ي نقشه برجسته poach بي پوست، اب پز کردن skinless بي پوست، خيلي حساس. flayer پوست کن، سلاخ peltry پوست خز bearskin پوست خرس، کلاهي از پوست خرس.، ساخته شده از پوست يا خز خرس scab پوست زخم، اثرزخم، گر huskier پوست دار، پوست وار، خشک huskiest پوست دار، پوست وار، خشک hardshell سخت پوست، کاسه دار، سخت