پیاده کردن
معنی انگلیسی
disembarkation
واژههای انگلیسی با این معنی
- disembark پياده کردن، برکنارنهادن، پياده شدن
- debark پياده کردن، ازکشتي دراورذن
- unset پياده کردن، از نگين دراوردن
- take down پياده کردن، خراب کردن.
- pedestrianize پياده روي کردن
- disassembly پياده کردن موتور، عکس عمل مونتاژ، تجريه قطعات
- dosmount command فرمان پياده کردن.
- beach gear وسايل پياده کردن بار، وسايل تخليه کشتي، تجهيزات اسکله
- overhaul براي تعمير پياده کردن، براي بازديد از هم سوا کردن، شل کردن
- shakeup براي تعمير پياده کردن، براي بازديد از هم سوا کردن، شل کردن
- interim overhaul پياده کردن قطعات به طور موقتي، پياده کردن قطعات جزئي
- disassembly order دستور باز کردن و پياده کردن قطعات يک، وسيله، روش پياده کردن وسيله
- transit area منطقه ترانزيت يا پياده و سوار کردن بار، يا سوار کردن پرسنل
- tractor group گروه ناوچه هاي آب خاکي مخصوص پياده کردن، نفرات و خودروهاي شني دار آب خاکي
- unship از کشتي بيرون اوردن، پياده کردن
- administrative landing پياده شدن اداري، پياده کردن بار و مسافر به صورت اداري
- ship to shore حرکت از دريا به ساحل، عمليات پياده کردن افراد از دريا به ساحل
- land بخشکي آوردن، بخشکي انداختن، پياده کردن
- disarm خلع سلاح کردن، فرونشاندن، پياده کردن
- disassemble مجزا کردن، سوا کردن، پياده کردن (ماشين الا ت)
- walk راه رفتن، گام زدن، قدم زدن
- air landing پياده شدن از راه هوا، هوانشست کردن، فرود هوايي
- transfer loader دستگاه پلکان خودکار مخصوص پياده و سوار، کردن بار از کشتي يا هواپيما
- kern پياده سبک اسحله ايرلندي، روستايي، دهاتي.