یکی کردن معنی انگلیسی amalgamate consolidate incorporate join unify unite upset واژههای انگلیسی با این معنی incorporate يکي کردن، بهم پيوستن، متحد کردن unified يکي کردن، پيوسته ساختن، متحد کردن unifies يکي کردن، پيوسته ساختن، متحد کردن unify يکي کردن، پيوسته ساختن، متحد کردن comspec يکي از فرمانهاي Novell براي مشخص کردن، سيستم عامل fraternize برادري کردن، باهم دوستي کردن (يا يکي شدن)، اتفاق کردن polemize مجادله کردن، ستيزه کردن، يکي بدو کردن unite باهم، پيوستن، متحد کردن desegregation تمام کردن، کامل کردن، درست کردن integrate تمام کردن، کامل کردن، درست کردن integrative تمام کردن، کامل کردن، درست کردن accrete باهم نمو کردن، افزوده شدن، بهم افزودن zig خم، زاويه، پيچش gilly (در نواحي کوهستاني اسکاتلند)، نوکر يکي ازروساي کوهستاني، ملازم combinated بهم اميختن، يکي شدن، بهم پيوستن raggle سنگ را شيار دار کردن، يکي از شيارهاي سنگتراشي، ريزه identified هويت (چيزي يا کسي) را تعيين کردن، تشخيص دادن، يکي دانستن identifies هويت (چيزي يا کسي) را تعيين کردن، تشخيص دادن، يکي دانستن identify هويت (چيزي يا کسي) را تعيين کردن، تشخيص دادن، يکي دانستن consolidate سخت کردن، سفت کردن، بهم پيوستن consolidator سخت کردن، سفت کردن، بهم پيوستن reproduce دوبار عمل آوردن، يکي ديگر برداشتن از، (دوبار) چاپ کردن reproductively دوبار عمل آوردن، يکي ديگر برداشتن از، (دوبار) چاپ کردن obelize با يکي از اين دو نشان ( : -) دخيل يا دغلي، قلمداد کردن