حق معنی انگلیسی authority claim freedom interest justice prerogative right title واژههای انگلیسی با این معنی entitlement حق، استحقاق، هده fee حق، مزد، دست مزد fief حق، مزد، دست مزد feoff حق، دستمزد، اجرت behalf حق، خاطر، واسطه droit حق veto حق رد، رد، منع negative voice حق رد، رد، منع rightless بي حق copyright حق چاپ، حق تقليد، حق انحصاري چاپ گرفتن براي night raven مرغ حق، مرغ شب خوان. proficiency pay حق فني، حق مهارت right of seizure حق ضبط right to vote حق راي unjust attitude حق کشي water rights حق آبه prerogative حق ويژه، امتياز ويژه، پيشي premium حق بيمه، پول بيمه، وجه بيمه intitle حق دادن، لقب دادن، مستحق دانستن entitle حق دادن، مستحق دانستن، لقب دادن right of begin حق شروع، حق مدعي در آغاز بيان ادعا در محکمه survivorship حق شريک، حق شفقه بعلت مرگ ديگري say so حق بيان، دستور، بيان ration allowance حق جيره، حق معاش، پول جيره