درست کردن معنی انگلیسی correct dispense make fix mend preparation rectify repair rig right واژههای انگلیسی با این معنی rectified درست کردن، اصلاح کردن، تصحيح کردن rectifies درست کردن، اصلاح کردن، تصحيح کردن rectify درست کردن، اصلاح کردن، تصحيح کردن adjust درست کردن، ميزان کردن، باندازه خود واداشتن adjustor درست کردن، ميزان کردن، باندازه خود واداشتن concoct درست کردن، ساختن، اختراع کردن redd درست کردن، پاک کردن manipulate با دست درست کردن، با دست عمل آوردن، با استادي درست کردن redintegrate دوباره درست کردن، دوباره برقرار کردن، دوباره کامل کردن recondition دوباره درست کردن، دوباره سروصورت دادن corn-popping درست کردن چس فيل re-form دوباره درست کردن stage craft فن درست کردن نمايش syllogize شکل منطقي درست کردن، صغري وکبري چيدن preconcert از پيش با هم درست کردن، از پيش با هم قرار گذاشتن orthopaedy فن درست کردن انامهاي ناقص، معالجه ناخوشي بي آنکه دارويي بکار برند vint درست کردن يا ريختن (شراب) orthopaedic مربوط بفن درست کردن اندامهاي ناقص melodramatist کسيکه کارش درست کردن melodrama باشد osteoclasis استخوان شکني براي درست کردن اندان ناقص orthopedically فن درست کردن اندامهاي ناقص معالجه ناخوشي، بي آنکه دارويي بکاربرند orthopedics فن درست کردن اندامهاي ناقص معالجه ناخوشي، بي آنکه دارويي بکاربرند pipe clay يکجورگل سفيدکه براي درست کردن پيپ ياچپق و، پاک کردن جامه بکارمي رود orthopathy فن درست کردن اندامهاي ناقص معلجه ناخوشي بي، آنکه دارويي بکاربرند