درنگ کردن معنی انگلیسی tarry delay hesitate pause stop stopper واژههای انگلیسی با این معنی linger درنگ کردن، تاخير کردن، لنگ کردن loiter درنگ کردن، تاخير کردن، دير کردن stick around درنگ کردن، تاخير کردن، بانتظار چيزي بودن. swither درنگ کردن، مردد بودن، ترديد. snap shoting بي درنگ شليک کردن boggle درنگ يا انديشه کردن، رم کردن، کارسرهم بندي کردن hesitate تامل کردن، درنگ کردن، مرد دبودن clang صداي فلزومانند ان، صداي اسلحه، درنگ halt ايست، درنگ، مکث stop ايستادن، ايست کردن، توقف کردن haw پرچين، حصار، ديواربست delay درنگ، تعويق، معطلي delyed درنگ، تعويق، معطلي holdup درنگ، تعويق، معطلي