فرو کردن معنی انگلیسی dash dig insertion poke ram sink stick واژههای انگلیسی با این معنی thrust فرو کردن، چپاندن، انداختن infix فرو کردن، نشاندن، فرو نشاندن inculcate فرو کردن، جايگير ساختن، تلقين کردن intubate لوله فرو کردن در، با لوله باز نگاه داشتن acupuncture عمل سوزن فرو کردن dunk در مايع فرو کردن (هنگام خوردن)، غوطه دادن. intubation فرو کردن لوله در حنجره اي براي براي نگاه، داشتن .....ديفتري و مانندان passado فرو کردن يا پيش آوردن شمشير در حالي که يک، پا به جلو آورده ميشود misprision گناه فرو گذاري از فاش کردن تبه کاري ديگران، خلاف کاري imbed نشاندن، فرو کردن، محاط کردن horn in تحميل کردن، فرو کردن. implant جاي دادن، نشاندن، فرو کردن intrude سرزده امدن، فضولانه امدن، بدون حق وارد شدن stab خنجر زدن، زخم زدن، سوراخ کردن subside نشست کردن، فرو کشيدن، فرو نشستن poke سيخ زدن، بهم زدن، هل دادن Szent-Gyorgyl reaction واکنش چنت ژورژي، رنگ بنفش تيره اي که در اثر مخلوط، کردن محلول 1 درصد اسيد اسکوربيک با محلول سولفات inhibit بازداشتن، نهي کردن، منع کردن relieve اسوده کردن، راحت کردن، نشاندن pacified ارام کردن، فرو نشاندن، تسکين دادن pacifies ارام کردن، فرو نشاندن، تسکين دادن pacify ارام کردن، فرو نشاندن، تسکين دادن sunken فرو ريختن، پايين آوردن، غرق کردن immerse فرو بردن، زير اب کردن، غوطه دادن