قطع کردن معنی انگلیسی chop cut interject lop poll section sever throw واژههای انگلیسی با این معنی subtend قطع کردن، روبرو واقع شدن، فرا گرفتن shut-off قطع کردن، جلوي چيزي را گرفتن cut off قطع کردن، محروم کردن. break of relations قطع روابط کردن come to rupture قطع روابط کردن declare off قطع معامله کردن (با) crossing the t قطع کردن راه ستون دشمن trimming tool ابزار ويژه قطع کردن زائده ها ring off قطع کردن تلفن يا مکالمه تلفني decouple جدا کردن يا قطع ارتباط بين اجزاء يک، سيستم crop end saw اره مخصوص قطع کردن بخشهاي اضافي شمش intercept بريدن، قطع کردن، جدا کردن exscind بريدن، قطع کردن، جداکردن. put by منصرف شدن، قطع کردن، کنار گذاردن excide بريدن، قطع کردن، جداکردن leave off متارکه کردن، قطع کردن، دست کشيدن از. exsind بريدن، قطع کردن، جداکردن ablate از بيخ كندن، قطع كردن، (جراحي) بريدن و خارج كردن abscind بريدگي، قطع كردن، جداكردن disaffiliate از عضويت محروم کردن، قطع رابطه کردن، ناوابسته کردن intersect از ميان بردن، از وسط قطع کردن، تقسيم کردن lift fire بلند کردن آتش، قطع کردن آتش از روي يک هدف، زياد کردن برد اسلحه interrupt گسيختن، بريدن، قطع کردن interruptor گسيختن، بريدن، قطع کردن