مداخله
معنی انگلیسی
hands-off interference intervention
واژههای انگلیسی با این معنی
- interposal مداخله
- right to intervene حق مداخله
- laisser faire عدم مداخله، سياست عدم مداخله دولت دراموراقتصادي، سياست اقتصادازاد
- laissez faire عدم مداخله، دولت درکار، عدم جلوگيري
- interlope مداخله کردن، پادرميان کارديگران گذاردن ايشان را، ازسودبرداري بازداشتن
- interpose مداخله کردن، پا ميان گذاردن، ميانجي شدن
- intermeddle مداخله کردن، فضولي کردن
- intervener مداخله کننده، پاميان گذارنده، بميان اينده
- intervenient مداخله کننده، در ميان اينده، واقع در ميان
- interposingly ازراه مداخله، مداخله کنان، بطور معترضه
- intevener مداخله کننده
- military intervention مداخله نظامي
- interventionist طرفدار مداخله
- nonintervention سياست عدم مداخله، سياست کناره گيري، عدم مداخله .
- electromagnetic interference مداخله الکترومغناطيسي در کار رادارها
- let point امتيازي که بخاطر مداخله حريف به رقيب او، داده مي شود (اسکواش)
- interventionism سيستم مداخله دولت در امور اقتصادي و عدم، وجود ازادي درتجارت.
- interposition پاميان گذاري، مداخله، گذاشتن چيزي در ميان چيزهاي ديگر
- non intervention بر کناري، عدم مداخله
- meddlesome فضول، مداخله گر.
- pryer فضول، مداخله گر.
- put in کنار امدن با، مداخله کردن، رساندن
- stickle ميانجگيري کردن، مداخله کردن، ترديد
- intercurrent در ميان اينده، مداخله کننده، در ناخوشي ديگر اينده