مرخص
معنی انگلیسی
returnee
واژههای انگلیسی با این معنی
- dismass مرخص، بدو مرخص، بهم زدن صف و متفرق شدن
- brushoff مرخص کردن، دست به سر کردن، از شر کسي راحت شدن
- let go مرخص کردن، آزاد کردن
- deinstitutionalize مرخص کردن، رها کردن
- dimissory مرخص کننده، رخصت دهنده
- close station خدمه بدو مرخص (توپخانه)، افراد بدو مرخص
- dismiss روانه کردن، مرخص کردن، بيرون کردن
- dismissible روانه کردن، مرخص کردن، بيرون کردن
- letter of recall نامه اي است که رئيس يک کشور به رئيس، کشور ديگر نوشته و از او تقاضاي مرخص، کردن سفيري را که کارش در مملکت
- excuse بخشيدن، معاف کردن، مرخص کردن
- furlough مرخصي، مرخصي دادن (به)، مرخص کردن
- lincense or cence اجازه دادن، مجاز کردن، پروانه دادن
- unmew رها کردن، ازاد کردن، ول کردن
- exonerate تبرئه کردن، روسفيدکردن، ازادکردن
- exonerator تبرئه کردن، روسفيدکردن، ازادکردن
- release رها کردن، ازاد کردن، ول کردن
- dismissive کوچک انگار، کوچک انگارانه، تحقيرآميز