خرد کردن معنی انگلیسی break chip chop crush devastate grind pound quell sliver smash واژههای انگلیسی با این معنی smash خرد کردن، شکست دادن، تارومارکردن shatter خرد کردن، داغان کردن، بهم زدن squelch خرد کردن، له کردن، ساکت کردن cut down خرد کردن، خلا صه کردن، تقليل دادن. kibbel خرد کردن، تکه تکه کردن masher اسباب خرد کردن، ساختن سيب زميني، گوشت کوب rib roast دک ودنده (کسيرا) خرد کردن carnassial دندانهايي که براي خرد کردن گوشت به کار، ميرود، اولين دندانهايآسياي پايين وآخرين crunch صداي خرد کردن يا خرد شدن چيزي زير دندان يا، زير چرخ وغيره، خرد شدن. resolve تجزيه کردن، خرد کردن، تحليل بردن fractionalize تقسيم بجزء کردن، خرد کردن، برخه کردن. maul کوبيدن، خرد کردن، ناقص کردن kwon دفاع با دست، ضربه زدن با دست و خرد کردن، با پا (تکواندو) buck شوکا، گوزن نر، خرد کردن stramash انهدام، اضمحلال، خرد کردن infatute نادان کردن، احمق کردن، از خرد بي بهره کردن millrun رجوع شود به millrace، سنگ معدني خرد شده، فلزي که از راه خرد کردن سنگ معدني به دست pulverize ساييدن، نرم کردن، نرم کوبيدن spall شکافتن، قاش کردن، شکستن splinter شکافتن، قاش کردن، شکستن scrunch با صداجويدن، (زيرپاخرد کردن)، خرد شدن tae دفاع با پا، پرش کردن با پا، دفاع کردن scarify تيغ زدن، از رو شکافتن، نشتر زدن split شکافتن، شکستن، دو نيم کردن