جداکردن
معنی انگلیسی
sever
واژههای انگلیسی با این معنی
- disassociate جداکردن، مجزاکردن، همکاري نکردن
- disunite جداکردن، باهم بيگانه کردن، جداشدن
- dissociate جداکردن، سواکردن، تجزيه کردن
- disconnect جداکردن، سواکردن، بريدن
- detach جداکردن، سواکردن، روانه کردن
- detachably جداکردن، سواکردن، روانه کردن
- disjoin جداکردن، ازهم گسيختن، جداشدن
- dissever جداکردن، بريدن، جداشدن
- disject جداکردن، پراکنده کردن
- disembodies ازجسم جداکردن، تجريد کردن، مجردکردن
- disembody ازجسم جداکردن، تجريد کردن، مجردکردن
- declass جداکردن از طبقه، کسي راازطبقه اجتماعي محروم کردن.
- vortex separation جداکردن ذرات مختلف از يک سيال توسط، نيروهاي گريز از مرکزي مختلف در حرکت، حلقوي يا گردابي
- benday جداکردن دومنطقه بوسيله ايجادشيار بين انها.
- cleave شکافتن، جداکردن، شکستن
- disarticulate سواکردن، ازهم جداکردن، بنداربند (چيزي) جداکردن
- break شکستن، خردکردن، جداکردن
- breakout شکستن، خردکردن، جداکردن
- divide تقسيم کردن، بخش کردن، جداکردن
- excide بريدن، قطع کردن، جداکردن
- exsind بريدن، قطع کردن، جداکردن
- exscind بريدن، قطع کردن، جداکردن.
- abscind بريدگي، قطع كردن، جداكردن
- analyze تجزيه کردن، تحليل کردن، (مج.) موشکافي کردن