درهم کردن
معنی انگلیسی
fold
واژههای انگلیسی با این معنی
- disorganize درهم برهم کردن، مختل کردن، تشکيلات (چيزيرا) بهم زدن
- muss درهم وبرهم ياکثيف کردن، تلا ش، تقلا
- conjugate صرف کردن - باهم جفت شدن - درهم آميختن
- conjugative صرف کردن - باهم جفت شدن - درهم آميختن
- conjugator صرف کردن - باهم جفت شدن - درهم آميختن
- ensnarl ژوليدن، درهم کردن، گوراندن
- confound برهم زدن، درهم برهم کردن، شرمنده کردن
- tangle درهم پيچيدن، درهم وبرهم کردن، ژوليده کردن
- discombobulate مغشوش کردن، درهم و برهم کردن، مختل کردن.
- disarray بي نظمي، بي ترتيبي، درهم برهم کردن
- blur لکه، لک، تيرگي
- snafu کج، ناتو، اشتباه
- M. مخفف کلمات زير است:، ميکروکوکوس، تيره اي از ميکربهاي خانواده ميکرو
- break down سقوط ناگهاني، درهم شکننده، فروريختن
- rend پاره کردن، چاک زدن، دريدن
- hugger mugger پنهاني، خفا، خلوت
- admixed آميختن، درهم آميختن، بهم آميختن
- commixed آميختن، درهم آميختن، بهم آميختن
- intermixed آميختن، درهم آميختن، بهم آميختن
- jumble کيک کوچک شبيه حلقه، درهم اميختگي، شلوغي
- mix آميختن، درهم آميختن، بهم آميختن
- mixible آميختن، درهم آميختن، بهم آميختن
- rimple چين، چروک، ژنگ
- knit بافتن، درهم کشيدن، چين دادن